تختی ماندگارترین شخصیت ورزش ایران است. نه برای این که در هیچ میدانی شکست نخورد یا این که رکوردی شگفت در ورزش جهان، آسیا یا حتا ایران به جای گذاشته باشد. با این حال از مردم کوچه و بازار گرفته تا روشنفکران، اگر پرسش کنیم حتما نام تختی را با احترام می برند.

این جا به این نمی خواهیم بپردازیم که دلیل این محبوبیت روح جوانمردی و بزرگ منشی او بود. و نمی خواهیم یادآوری کنیم که در مسابقه با حریف همیشگی اش (الکساندر مدوید) مچ پای مصدوم او را تا پایان مسابقه نگرفت یا این که پس از بردن یک حریف نزد بچه های او رفت تا ناراحتی شکست پدر را بر آن ها شیرین کند. یا پس از زلزله بویین زهرا پای پیاده فاصله میدان بیست و چهار اسفند تا میدان راه آهن را پیمود تا برای زلزله زدگان پول جمع کند.  این ها را گفته اند و البته تکرار آن و لذت بردنش سود چندانی ندارد بل که از این آموزه ها پند باید برگرفت.

به هر روی تختی با این محبوبیت از تشک کشتی به کوچه و بازار و دل مردم و حتا دانشگاه ها و صفوف آزادیخواهی رفت. شاید تنها چهره مردمی سالهای اخیر باشد که برایش مردم شعر ساختند و در زورخانه ها این اشعار خوانده می شدند مانند:

جهان پهلوان تختی نامدار

که بود از برای وطن افتخار

ز گفتار و پندار و کردار نیک

چو تختی نزاید یکی روزگار

 

یا این تک بیت:

جهان پهلوانا دلت شاد باد

دل راد مردان سرای تو باد

 

پیش از او تنها پوریای ولی این محبوبیت را داشت.

اما خاطره تختی و افسانه چهره در نقاب خاک کشیدنش به گونه ای بود که طبقه روشنفکر را نیز با خود همراه نموده بود. مهدی اخوان ثالث در شعر زیبای خوان هشتم در آن جا که ویژگی های شعر مرد نقال را بر می شمارد می گوید:

 

…این گلیم تیره بختی هاست

خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها

روکش تابوت تختی هاست…

 

در این میان فریدون مشیری شاعر گرانمایه شعری دارد با نام هفت خوان که در دفتر از خاموشی او به یادگار مانده است. مشیری که از آهنگ حماسی شاهنامه در این شعر بهره برده تلاش کرده با پیش برد داستان رستم و سهراب و سرنوشت تلخ این دو مرگ جهان پهلوان را به تصویر بکشد.

با هم نگاهی به آن می اندازیم:

چه توفان در این باغ بگشود دست

که سرو بلند تناور شکست

چه شوری در آن جان والا فتاد

که آن مرد چون کوه از پا فتاد

چه نیرو سر راه بر او گرفت

که نیرو از آن چنگ و بازو گرفت

چه خشکی در آن کام آتش فشاند

که آن تشنه جان را به آتش کشاند

چه ابری از آن کوه سر برکشید

که سیمرغ از قله ها پرکشید

چه نیرنگ در کار سهراب رفت

که با مرگ پیچید و در خواب رفت

چه جادو دل از دست رستم ربود؟

که بیرون شد از هفت خوانش نبود

خمار کدامین می اش در گرفت

که از ساقی مرگ ساغر گرفت

پدر را ندانم چه بیداد رفت

که تیمار فرزندش از یاد رفت

 

همان گونه که دیده می شود شعر بدون اشاره به هیچ وضع اجتماعی یا حتا به خود تختی یک تصویر از فرجام رستم و سهراب به دست می دهد. به این ترتیب فریدون مشیری با عبور از سد سانسور شاه با زبان بی زبانی نشانه ها سخن خود را می گوید: شنیده اید که رضا شاه و پسرش خود را پدر ملت ایران می دانستند؟

فریدون مشیری در بیت پایانی کنایه و حرف خود را می زند.

همان موقع که این اتفاق افتاد روزنامه توفیق روی جلد خود تصویر عده زیادی از مردم را کشید از مرد و زن، کوچک و بزرگ که داشتند گریه می کردند در کنارش هم نوشته بود: همه در مرگ جهان پهلوان گریستند. تختی را هم به صورت روح کشیده بود که به آسمان می رفت و رو به مردم می گفت: برای من لازم نیست گریه کنین به حال خودتون گریه کنین.

و این شعر را هم اضافه کرده بود:

تختی که در آسمان ورزش

مانند ستاره ای درخشید

چون دید تفاوتی ندارد

در این بر و بوم سرو با بید

از خواب گذشته گشت بیدار

آرام گرفت و تخت خوابید

 

باری چهل و یک سال از مرگ تختی می گذرد. مدارک چندانی از علل مرگ او در دست نیست و همین نبود مدارک ناشی از سانسور را نیز مردم به لاپوشانی شاه در ماله کشی کشتن جهان پهلوان نسبت دادند. اما آن چه که مهم است تختی آنقدر محبوب و شاه آنقدر منفور است که تا امروز هم هیچ کس نپذیرفته که تختی خودکشی کرده است: تختی جاودانه در یاد مردم را شاه کشت.